روشنی من گل آب

 ابری نیست
 بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پکی خوشه زیست
 مادرم ریحان می چیند
 نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
 پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
 می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
 راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
 من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
 پرم از راه از پل از رود از موج
 پرم از سایه برگی در آب
 چه درونم تنهاست




دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦ | نظرات شما ()

امروز روز تولد پرنیان مامانه. در حالیکه فرسنگها از من دوره و تازگی هها هم مسئله ای پیش اومده که منو بیش از پیش ناراحت و دلتنگش کرده. دختر ملوس مامان از این دنیا با همه ی بدیها و آدمهای بدی که در اون زندگی می کنن هیچی نمی دونه. شاید پیش خودش فکر می کنه رفتار این آدم بزرگا چقدر عجیب و گاهی وقتا حتی وحشیانس. چرا یه سری آدمای عقد ه ای به خودشون اجازه میدن عقده ی همه ی ناکامی ها و سرخوردگی های خودشونو  که فقط و فقط خودشون مسببش هستند روسر یه بچه بی گناه که هیچ تقصیری نداره و هنوز با این دنیا با چهره های کریهی که تو اونه آشنا نشده خالی کنن.  ...............

پرنیان جان تولدت مبارک

انگار همین دیروز بود که مامان خودشو برای ورود تو موجود دوست داشتنی آماده می کرد .تو بیمارستان کسرای کرج ۱۴/۰۵/۷۷      خانم دکتر نغمه برهانی  وزن ۳۵۰/۳   قد .........  رنگ چشمای قشنگ و درشتش  میشی 

آخ یادش بخیر راستی راستی که چه قدر زود دیر میشه  و ما آدما قدر لحظه های با هم بودن رو نمی دونیم و یه وقتی به خودمون میایم که حتی فکر اون لحظه های گذشته حتی مثل یه رویای دست نایافتنی هم نیست و فقط و فقط رنگ خیال به خودش میگیره.پرنیان مامان وقتی به دنیا اومدی دنیامو رنگین کردی من از زندگی فقط به تو و فقط به تو دلخوش بودم و هنوزم به تو وداداشیه کوچولوت دلخوشم.وقتی بدنیا اومدی زردی داشتی و چه...................قدر برام سخت و طاقت فرسا بود که ازت دور بشم از تو موجوده کوچولویی که ۹ ماه تموم باهام زندگی کردی باهام نفس کشیدی  باخندیدنم خندیدی و با گریه هام گریه کردی  وقتی گفتن که باید بستری بشی انگار که می خواستن یه جزیی از وجودم رو ازم جدا کنن خیلی گریه کردم اصلا طاقتشو نداشتم و فقط و فقط به امید سلامتی و بهبودی تو این رنج رو به جون خریدم ولی هنوز به خونه نرسیده بودم که دلم هواتو می کرد و دوباره برمی گشتم بیمارستان و گریه کنان پرستا را رو وادار می کردم منو بیارن کنار پنجره ی اطاقی که تو رو توش تو دستگاه گذاشته بودند تا یه لحظه فقط یه لحظه بتونم ببینمت و این قلب بیقرارم آروم بگیره                                                        

 و باز منو از تو دور می کردن و باز من می موندم و دوریه تو باور کن نصف شب با صدای گریه تو از خواب می پریدم و وقتی می فهمیدم که کنارم نیستی با می زدم زیر گریه که تو الان گریه می کنی کی به دادت میرسه همش خدا خدا می کردم زودتر هوا روشن شه تا بتونم خودمو به تو برشونم

سال ها گذشتند و به هر مشقت و سختی که بود تو قد کشیدی و بزرگ شدی امسال ۹ سالت تموم میشه و وارد ۱۰ سالگی میشی      از خدای مهربون برات آرزوی سلامتی دارم و شادکامی

 




یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦ | نظرات شما ()
Blog Skin