بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین
کین اشارت ز جهان گذرا ما را بس
یواش یواش داشت یادم میرفت که اصلاً این ویلاگو برای کی و به چه منظوری راه انداختم و اسمش رو هم چی گذاشتم طی این چند روز داشتم آلبوم عکسا رو ورق میزدم و برام شگفت انگیز بود وقتی به عکسهایی برخوردم که هر کدومشون با خودش هزار خاطره داشت، چشمم به عکس بچه ها افتاد و تازه متوجه شدم که چقدر روزگار برای رفتن عجله داره و این غافله عمر عجب میگذرد.
انگار همین دیروز بود که بچه ها کوچیک بودن و من دست تنها چه سختیهایی کشیدم با دو تا بچه ای که تنها دو سال با هم تفاوت سنی دارن و با اشتغال و تنهایی در این وادی چه ها که نکشیدم .....
خوب یادم میاد که گاهی وقتا از فرط خستگی و شب نخوابیهایی پی در پی چشمامو نمی تونستم باز نگه دارم و همش به این فکر می کردم که کاش یه نفر بود فقط ده دقیقه بچه ها رو میگرفت تا من می خوابیدم هر کدومشون که بیدار میشد با گریه و بهانه گیری های مختلف حتماً اون یکی رو بیدار میکرد و گاهاً بزرگه که طبیعتاً کمی هم لج تؤام با حسادت چاشنی کارش بود به عمد کاری میکرد تا برادرش بیدار شه و خودش جای اون رو پاهام بخوابه و در اکثر موارد مجبور میشدم به دلیل اصرار و درخواست هر دوتاشون برای خوابیدن روی پاهام و تکان دادنشون تا اینکه خوابشون ببره هر در رو با هم ( دو طبقه ) روی پاهام بذارم وتکون بدم که عمدتاً این پروسه تا دم دمای صبح همچنان ادامه داشت و تازه مصیبت بیدار کردن بچه ای که دیشب نخوابیده و بردن زورکی به مهد کودک و بدو بدو تا شرکت رفتن برای اینکه باز بخاطر پنج دقیقه تأخیر بهت اخطار ندن شروع میشد که بدترینش که حاضر نیستم یادآوریش کنم همون سپردن بچه ها به مربی مهد کودک بود که بحدی ضجه و ناله می کردن که دل سنگ هم براشون آب میشد مثل قربانی که به مسلخ مبیرن و اونو به .......می سپارن خوب بگذریم.که تا خود شرکت اشک میریختم اما هرگز مونس و همراهی نداشتم یا حتی شانه ای که بهش تکیه کنم و اشک بریزم تا یادم میاد همیشه تنها بودم همیشه بار مصائب و سختیهای زندگی رو به تنهایی بدوش کشیدم و همیشه خودم بودم و خودم بودم و خودم
داشتم به عکسا نگاه میکردم و یاد اون روزا آتیش به جیگرم زد بخاطر خیلی چیزا و از دست خیلی کسا بخاطر جفاهایی که به من شد . حالا که به بچه ها نگاه می کنم با خودم میگم خدایا این همون پرنیانه که تا دیروز بغلش می کردم و اینقدر کوچیک بود که به سختی تو دستام جابجا میشد و همش نگران بودم که یه وقت نیفته ازدستم ؟
![]()
این همون پرنیانه که بعد از بدنیا اومدنش بخاطر زردی که داشت مرخصش نکردن و من توی خونه چه اشکها که نریختم و چه نصفه شبها که خودمو به بیمارستان میرسوندم تا فقط یه لحظه از پشت شیشه ببینمش توی خونه توی خواب با صدای گریش از خواب می پریدم و احساس می کردم که اون الان توی بیمارستان داره از گشنگی گریه میکنه و هر جوری که بود خودمو بهش می رسوندم تا با شیره جونم تغذیش کنم
حالا دیگه برای خودش خانومی شده داره میره کلاس دوم راهنمایی .
![]()
یه نگاه به عکس امیر محمد می ندازم یاد اولین روزی میافتم که توی بیمارستان برای اولین بار دیدمش یه پسر سفید و توپولی که دستاش تا مچ توی دهنش بود و با کنجکاوی به اطرافش نگاه میکرد لحظه ای که اونو برای اولین بار توی بغلم گذاشتن تا شیرش بدم هرگز از لوح خاطرم پاک نمیشه و آرزو میکنم که ای کاش زمان برای همیشه توی همان لحظه وایمیساد و این لذت رو هرگز از من نمی گرفت
نمی دونم چقدر دیگه می تونم بغلشون کنم نمی دونم اینها تا کی پیش من میمونن نمی دونم دست سرنوشت اونا رو تا کجا و به کجا خواهد برد و هزار اما و اگری که منو نگران می کنه
تنها کاری که از دستم برمیاد فقط اینه که براشون آرزوی عاقبت بخیری و خوشبختی کنم و از ته قلب از خدا سلامتی ، شادکامی و موفقیتهاشون رو طلب کنم ...آمـــــین
بیمارستان و عشق
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند.
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.
یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.
در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم...»
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت.
بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.
همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.»
نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.»
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.
------------ --------- --------- -------
